مترجمان برتر انگلیسی دی 1392

با سلام خدمت تمامی مترجمان سایت، مترجمان برتر دی ماه 1392 در شبکه مترجمین ایران به این شرح اعلام می شوند:
 

سطح مترجم کد مترجم مجموع امتیازات ارزیابی  امتیاز کل مترجم مبلغ پاداش 
طلایی 26518 135 2076  800000 ریال
نقره ای    27528 64 393  700000 ریال
برنز   46259 13 83  600000 ریال

 

برنده چهارمین مسابقه بهترین ترجمه انگلیسی به فارسی

با سلام خدمت تمامی مترجمان و علاقه مندان

ضمن عرض پوزش بابت تأخیر در اعلام نتایج، بدین وسیله برندۀ مسابقه چهارم بهترین ترجمه اعلام می شود. سه معیار 10 امتیازی انتقال مفهوم، ویرایش و زیبا و فارسی نویسی در نظر گرفته شده بود که در نهایت سرکار خانم ریحانه منظوری با کسب 19 امتیاز برنده مسابقه شدند.  ضمن تبریک به ایشان متن ترجمه در ادامه آورده شده است.

جانور

نوشته ی جوزف کنراد

 

در حال گریز از خیابان باران شسته، لبخند و نگاهی هم با دوشیزه بلنک در بار سه کلاغ رد و بدل کردم. این مبادله با نزاکت هر چه تمام تر انجام شد. فکر کردن به این هم شوک آور است که اگر دوشیزه بلنک هنوز زنده باشد، حالا باید حدودا بالای شصت سال داشته باشد. چه زود گذشت!

دوشیزه بلنک که متوجه نگاه خیره و کنجکاوانه ی من به پارتیشن شیشه ای و چوبی براق شده بود، لطف کرد و با لحن امیدوارانه ای گفت:

"فقط آقای جرمین و آقای استانر با آقای دیگری که قبلا ندیدمش، در سالن هستند."

به سمت در سالن رفتم. صدایی که از آن طرف می آمد (تنها پارتیشنی این طرف را از طرف دیگر جدا می کرد) آنقدر بلند شد که کلمات پایانی با کمال بیرحمی خود را صریح و بی پرده نشان دادند. 

"اون یارو، ویلموت، مغزدختره رو داغون کرد، خوب هم از پسش بر اومد!"

از آنجا که مسئله ای توهین آمیز یا ناشایست در این احساس غیرانسانی وجود نداشت، تنها اثرش این بود که مانع خمیازه ی کوچکی شد که دوشیزه بلنک سعی داشت آن را پشت دستش مخفی کند. بعد هم دوشیزه بلنک همین طور نشست و زل زد به شیشه های باران خورده ی پنجره. 

همین که در سالن را باز کردم، همان صدا با همان لحن بیرحم به گفتگو ادامه داد:

"وقتی شنیدم بالاخره یکی حسابشو رسیده، خوشحال شدم. با این همه دلم برای ویلموت بخت برگشته می سوزه. من و اون یه وقتی رفیق بودیم. البته کارش تمومه. اگه پرونده تشکیل بشه که وضعیتش کاملا مشخصه. راه فراری نداره. اصلا و ابدا."

این صدای همان مردی بود که دوشیزه بلنک قبلا هیچوقت او را ندیده بود.پاهای درازش را باز کرده و روی قالیچه ی جلوی شومینه نشسته بود. جرمین که به جلو خم شده بود، دستمال جیبیش را جلوی میله های شومینه پهن کرد. سرش را روی شانه برگرداند و نگاهی غم گرفته به من کرد و من هم در حالی که بی سر و صدا پشت یکی از میزهای کوچک چوبی می نشستم، سری به سویش تکان دادم. در سمت دیگر آ��ش، آقای استانر که به شکل خیره کننده ای پرهیبت و درعین حال آرام بود، خود را توی صندلی راحتی وینزوری چپانده بود. تنها بخش کوتاه و کوچک هیکلش، سبیل های چخماقی سفید کوتاهش بود. چندین یارد پارچه ی بسیار اعلای آبی (که به پالتویی بدل شده بود) روی صندلی در کنار او قرار داشت. حتما تازه کشتی ای را به ساحل رسانده بود چون صندلی دیگری زیر ابریشم روغنی سیاه سه لایه، ضدآب و تمام دوکوکش که به پهنای پارچه ی روی تابوت بود، غرق شده بود. کیف سفری مردانه با اندازه ی معمولی ، کنار پای او روی زمین شبیه به اسباب بازی کودکان بود. 

 

مترجمان برتر آذر 1392

با سلام خدمت تمامی مترجمان سایت، مترجمان برتر آذرماه 1392 در شبکه مترجمین ایران به این شرح اعلام می شوند:
 

سطح مترجم کد مترجم مجموع امتیازات ارزیابی  امتیاز کل مترجم مبلغ پاداش 
طلایی 26518 81 1947  800000 ریال
نقره ای    38208 106 503  700000 ریال
برنز   25038 34 71  600000 ریال

 

 

چهارمین مسابقه بهترین ترجمه

با سلام خدمت تمامی مترجمان و علاقه مندان

برای چهارمین مسابقۀ ترجمه بخشی از داستان کوتاه The Brute اثر جوزف کنراد انتخاب شده است.

متن کامل داستان را در اینجا بخوانید.

مهلت ارسال پاسخ شنبه 16 آذر 1392

جایزه نفر برتر مبلغ 1000000 ریال

لطفاً پاسخ های خود را در نظرات قرار ندهید و به آدرس hamed.basirat@transnet.ir ایمیل کنید.

 

Dodging in from the rain-swept street, I exchanged a smile and a glance with Miss Blank in the bar of the Three Crows. This exchange was effected with extreme propriety. It is a shock to think that, if still alive, Miss Blank must be something over sixty now. How time passes!

Noticing my gaze directed inquiringly at the partition of glass and varnished wood, Miss Blank was good enough to say, encouragingly:

"Only Mr. Jermyn and Mr. Stonor in the parlour with another gentleman I've never seen before."

I moved towards the parlour door. A voice discoursing on the other side (it was but a matchboard partition), rose so loudly that the concluding words became quite plain in all their atrocity.

"That fellow Wilmot fairly dashed her brains out, and a good job, too!"

This inhuman sentiment, since there was nothing profane or improper in it, failed to do as much as to check the slight yawn Miss Blank was achieving behind her hand. And she remained gazing fixedly at the window-panes, which streamed with rain.

As I opened the parlour door the same voice went on in the same cruel strain:

"I was glad when I heard she got the knock from somebody at last. Sorry enough for poor Wilmot, though. That man and I used to be chums at one time. Of course that was the end of him. A clear case if there ever was one. No way out of it. None at all."

The voice belonged to the gentleman Miss Blank had never seen before. He straddled his long legs on the hearthrug. Jermyn, leaning forward, held his pocket-handkerchief spread out before the grate. He looked back dismally over his shoulder, and as I slipped behind one of the little wooden tables, I nodded to him. On the other side of the fire, imposingly calm and large, sat Mr. Stonor, jammed tight into a capacious Windsor armchair. There was nothing small about him but his short, white side-whiskers. Yards and yards of extra superfine blue cloth (made up into an overcoat) reposed on a chair by his side. And he must just have brought some liner from sea, because another chair was smothered under his black waterproof, ample as a pall, and made of three-fold oiled silk, double-stitched throughout. A man's hand-bag of the usual size looked like a child's toy on the floor near his feet.